شاعرم من میسرایم از برای همنوای دل همان پروانه عشق تا بخوانم از برایش قصه ای قصه عشق خدا هم صدای دلنوا در هوای غربت و فاصله ها چون بخوانم هی بگریم همچو ابر غم ببارم بر دل افسرده ام تا روم در خواب و رویا با حزین و بینوا از برای دیدن آن نی نوا همنوای دلربا تا بگویم با ولم یک قصه ای قصه خواب و خیال همچو درد و انتظار از برای عاشق چشم انتظار از برای عاشق چشم انتظار

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:19 توسط سعادتیان |
امشب از سوز دلم با تو سخن میگویم از خاطره ها از همان شور ونوا ازعشق پاک و بی ریا قصه درد وانتظار غمگسار و غمنواز حسرت دیدار و وصال برای ....... چشم انتظار در این زندان عشق و خاطره دلخوشم تا که بیایی و بشنوم آهنگ جانسوز لبت بشنوی آن نی نواز دلبرت صحبت از یک دیدن است صحبت از یک دیدن است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:53 توسط سعادتیان
به رویا یکشبی دیدم نگــــــــاری که آمد در برم مه گلـــــــعذاری کنارم مهربان بنشست و خندید بگفـتا مثل من را دوست داری دلم دارد هـــوای گل عــــــــذاری پـری رویی و مشکین مو نگاری بلــــند بالایی و شــــیرین زبانی لبش چون غنچه وچشم خماری 


+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط سعادتیان
دو چشمانت مرا غربت نشین کرد شدم آواره و تنها چه سازم به گلشن من گذر کردم یه روزی سلامی دادم و کردم نگاهـــــــی 
به غربت تارک دنـــیا و دیـــــن کرد
که با من هر چه کرد آن مه جبین کرد
بدیدم گلــــــــــرخی آتش فــــروزی
به مـــن گفـــــتا برو تا بل نســـــوزی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:22 توسط سعادتیان
بیا جانا دلم در انتظار است
دو چشم من به راهت اشکبار است
اگر آیی ببوسم خاک پایت
که تا بینی دل من بی قرار است

بخوابم تا که بل روی تو بینم
به دستم سنبل موی تو بینم
بیا ای نازنین در انتظارم
که بر دل تیر ابروی تو بینم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:28 توسط سعادتیان

در ره عشق خطر باید کرد خسته زین جاده گذر باید کرد
هر کسی عاشق و شوریده بود بر همین نکته نظر باید کرد

عاشق از مرگ هراسش نبود روز وشب هیچ قرارش نبود
هر که دل داد به دلداری رسید جز غم و غصه بکارش نبود
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:50 توسط سعادتیان
عشق پاکم در تو معنا یافته سالها دل با تو تنها ساخته من به عشقت زندگانی میکنم گرچه عمری روز و شبها باخته عشق مثل یک چراغ روشن است عاشقی درمان این جان و تن است هر کسی عاشق نباشد نیست او کار دل بس مهربانی کردن است

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:10 توسط سعادتیان
چشم من مخمور روی یار شد دیده گریان دست آن دلدار شد رفتی و از رفتنت خون شد دلم عاشقت از هجر تو بیمار شد آرزو بر دل بمانم تا به کی از غمت دل از همه بیزار شد سوختم چون شمع از هجران تو روز من ٬از غصه ٬شام تار شد




+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:19 توسط سعادتیان
شب با خیال تو
تنها شدن
با آرزویت بودن و
در انتظارت نشستن
چه زیباست
شب برای با تو بودن و
ستاره از نگاهت چیدن
چه زیباست
کنار ساکت شب
خیال نشسته ام
با شعری
که سکوت میکند و
نگاهی
لبریز ز تو
وعشقی که راز شبانه ام را
باز می گوید
برای دیدن تو
روز
شب میشود
برای خلوت با تو
شب چه زیباست
سکوت میکنم
ناگفته ها را
با قطره اشکی
که بر رود گونه هام جاریست
شب برای با تو بودن
چه زیباست .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:44 توسط سعادتیان
| ||||||